• دوشنبه ۳۰ آذر ماه، ۱۳۹۴ - ۱۲:۳۸
  • دسته بندی : سیاسی
  • کد خبر : 949-9792-5
  • خبرنگار : 10004
  • منبع خبر : ایسنا منطقه مرکزی

شب یلدا، منزل "آقامهدی"

وقتی فرمانده باشی، همه گردان مثل فرزندانت عزیز میشوند، مثل برادرت. حالا فکر کن فرمانده گردانی باشی که برادر کوچکترت هم آنجاست.

دلت با او مهربانتر است. وقتی "کلاش" به دوش از دور می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید، قلبت از دیدنش لبریز از شادی میشود، دلت می‌خواهد در خطر نباشد، جایش امن باشد، همیشه سلامت باشد، اما عقلت نهیب میزند: نکند میان او و دیگران تفاوت قائل شوی. با او هم دقیقا مثل بقیه رفتار کن، همه اینها "هادی" اند، برادرهای کوچکتر تو، حتی اگر "استاد اسدالله" باشد که سن پدربزرگ تو را دارد.

فرمانده مردی عاقل بود و بسیار اهل دل اما همیشه به اعتقادش عمل میکرد، وظیفه بر عقل و دل غلبه کرد: "هادی" امشب پیشانی گروه شناسایی است.

آقا هادی مراقب کمینها باش.

هادی باید جلو میرفت تا گردان شوری تازه پیدا کند، فرمانده عزیزترینش را در خطرناکترین پست گذاشته است، "هادی" باید "اسماعیل" "مهدی" میشد در آن "منا" تا همه بدانند که ما همه چیزمان را برای امام‌مان فدا میکنیم.

از آن شب که هادی رفت چشمان فرمانده به دشت ماند، گروه آمد، اما هادی نبود، تا ساعتها بعد چشمهای براق فرمانده "نیزار" را می پایید، سایه ها را، حرکت‌ها را، فردا هم همین‌گونه، فرداها هم ...

هر شب خودش برای شناسایی میرفت، هم شناسایی میکرد و هم جستجو، هرچه گشت کمتر یافت؛ نبود، هیچ چیز نبود.

پدر پیشانی "مهدی" را بوسید، "راضیام به رضای خدا مهدی جان، تو چرا شرمنده باشی، تو باعث افتخار منی باباجان". پدر صورت پسر را بر شانه گذاشت تا پسر اشکهای پدر را نبیند، اما شانهها همراهی نکردند، لرزش شانه‌ها نگذاشت چیزی بین آن دو پنهان بماند.

دستانشان را که برای خداحافظی به هم دادند، مهدی به پدر قول داد "بدون هادی برنمی‌گردم"؛ دستان پدر سرد شد، دلش لرزید، ای کاش مهدی این قول را نمیداد.

پائیز رو به پایان بود، از هادی هیچ خبری نشد، نه نشانهای، نه جنازهای، نه حتی امیدی، مهدی دیگر طاقت نداشت، آن شب چقدر طولانی شده بود، به درازای تمام چشم انتظاری‌ها در یلدایی بدون هادی، مهدی دیگر طاقت نیاورد و با آخرین صوت خمپاره پرواز کرد، به قولش هم عمل کرد، "بدون هادی برنگشت".

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) – منطقه مرکزی – سی‌ام آذرماه سال 1366 همان زمانی که مردم ساوه انارهای سرخ را در سفره‌های شب یلدا می‌چیدند، نمی‌دانستند این گرمای خون سرخ سردار شهید "مهدی ناصری" فرمانده دلاور گردان همیشه سربلند ولیعصر(عج) است که آرامش را در خانه‌هایشان مهیا ساخته.

از آن سال یلدا در ساوه به رنگ و بوی "آقای مهدی" است و به طعم "شهادت" است، حالا نه برای همه، اما برای خیلی‌ها این گونه است، خیلی‌ها که هنوز یادشان هست.

از آن سال به بعد همه، حاجی‌ها و سیدها و مشدی‌ها و ... آنها که دیگر گرد سالیان را بر چهره دارند، آنها که یا می‌لنگند، یا سرفه می‌کنند، یا گاه از درد به خود می‌پیچند، یا با کلاه ریخته شدن موهایشان را می‌پوشانند، یا نفس‌های تند خود را می‌شمارند، همان "بچه‌ها" جمع می‌شوند برای غبارروبی از خانه دلشان، از چند روز قبل به شور می‌آیند، یکدیگر را خبر می‌کنند، با اشتیاق قرار می‌گذارند، سال‌هاست که قرار می‌گذارند، سال‌هاست که قرارشان فقط یکجاست: خیابان شریعتی، کوی شهید هادی ناصری، منزل "آقا مهدی".

 


انتهای پیام

ارسال خبر به دوستان

* گیرنده(ها):

آدرس ایمیل ها را با علامت کاما از هم جدا نمایید. (حداکثر 3 آدرس پست الکترونیکی گیرنده را وارد نمایید)
متن ارسال:

ارسال نظر

نام و نام خانوادگی:
آدرس سایت شما:
* آدرس پست الکترونیکی:
* متن:
* کد مقابل را وارد نمایید: